یه خاطره تلخ
اون روزها توی یه شرکتی کار میکردم که کیلومتر 10 جاده مخصوص کرج واقع شده بود. یه پیکان هم با پولهای پس اندازم خریده بودم که رفت وآمدم راحت تر باشه. موقع رفتن و برگشتن هم مسافرکشی میکردم که لااقل پول بنزین رو در بیارم . خونه هم افسریه بود و تا محل کار یه مسافت طولانی . صبحها مجبور بودم که زود بزنم بیرون که به ترافیک نخورم و در عین حال وقت کافی هم واسه مسافر کشی داشته باشم . 24 سالم بود. نه زنی نه زندگی، نه بچه ای و نه امیدی به آینده. دوست دختر هم نداشتم ، هم احساس تنهائی میکردم وهم احساس ازقافله عقب ماندن!؟ وضعیت اجتماعی هم بد جوری تو اعصابم رفته بود، هیچ چیز سر جای خودش نبود، یه عده که واقعا آدم فکر میکرد همین دیروز از گاوچرونی و گوسفند چرونی به شهر اومدن به پستهای ریاست و وزارت رسیده بودند. فقط ریش نزده شون و بوی گند بدنشون نشانه ایمانشون بود و هرکی که دهنش بدبوترومتعفن تر بود پستش هم بالاتربود. متاسفانه کارم هم طوری بود که باید با این گوساله ها سرو کله میزدم البته نه اینکه کار من یا پست من بالاتربود بلکه مجبور بودم به وزارتخانه های مختلف مراجعه میکردم. بگذریم
یکی از این صبحهای تاریک وعذاب آور که بطرف محل کار میرفتم دختری حدود 20 ساله رو توی یکی خیابانهای افسریه سوار کردم که میخواست تا اول پیروزی بیاید. موقعی که سر پیروزی رسیدیم سئوال کرد که در صورت امکان تا رسالت هم او را برسانم، بعد سر صحبت باز شد و در مورد کارش پرسیدم . گفت که در مهد کودکی در شمیران کار میکند و هر روز هم مجبور است این راه طولانی را طی کند . اون روز تا پل سید خندان او را رساندم و روزهای بعد هم تا مدتی تنها مسافرم تا پل سید خندان فقط او بود . بعد از مدتی تصمیم گرفتیم که بعد از کار همدیگر را ببینیم و قهوه یا بستنی با هم بخوریم . قرارمان را روبروی بولینگ عبدو گذاشتیم که نزدیکترین جا به محل کارش بود . با حدود ده پانزده دقیقه تاخیر آمد و از آنجا که ماه رمضان هم بود مجبور بودیم تا افطار دندان روی جگربگذاریم و صبر کنیم . مدتی را در خیابانها چرخیدیم و نهایتا سر از پارکی جنگلی بین میدان ونک و رسالت که الان نامش یادم نیست درآوردیم . مشغول قدم زدن و صحبت کردن بودیم و از مسائل اطراف بی خبر ، روی نیمکتی نشسته بودیم که ناگهان گشت امر به معروف و نهی از منکر ما را دید و به طرف خود خواند . یک اتوموبیل نیسان پاترول و یک پیکان سفید رنگ که زنان در آن گشت میزدند . آن موقع به آنها چهار ولگرد دیوس میگفتند، زنها هم خواهران سبیلو خوانده میشدند چون واقعا کریح المنظر بودند . در هر صورت از آنجا که قبلا آمادگی نداشتیم بلافاصله دستگیر و به مقر آنها در خیابان وزرا رفتیم و تحویل ماموران آنجا ، البته بصورت جداگانه چون ماشین خواهران با برادران جدا بود . بعد از بازجوئی اولیه و اسم و رسم و غیره اجازه دادند که یک تلفن بزنم و من هم به یکی از دوستان زنگ زدم و بعد از توضیح جریان از او خواستم که برود و هر طوری شده ماشین را بردارد چون صد درصد تا صبح به سرقت میرفت . بعد هم مرا به یک سلول انفرادی بدبو وکثیف بردند . فقط یک پتوی ارتشی کف سیمانی آنرا گرفته بود و دیگر هیچ ،مدتی مشغول خواندن یادگاریهای روی دیوار شدم و بعد گوئی که از شوک بیرون آمده باشم ترس عجیبی سراسر وجودم را گرفته بود فکر میکردم که هرگز مجدداَ خانواده ام را نخواهم دید تمام زندگی ام مثل فیلمی از جلو چشمانم میگذشت . سر وصدا از سلولهای دیگر میآمد و حال خراب مرا تشدید میکرد . هر لحظه فکر میکردم که الان است که بیایند و جسم خسته ام را زیر مشت و لگد له کنند . در آنجا آثار مخرب سلول انفرادی را عملا حس کردم که با روان آدم چه میکند، از دختره هم خبر نداشتم و به همین دلیل شدیدا احساس گناه میکردم چون میدانستم که برای او عواقب مخرب تری در پیش است . دقایق به کندی میگذشت تا اینکه نهایتا سحر شد و مقداری نان و خرما بعنوان سحری به من دادند . در زدم که برای دستشوئی رفتن اجازه بطلبم بعد از کلی غرولند شنیدن برادر پاسدار اجازه صادر شد . در آنجا متوجه شدم که چه شلوغ پلوغی است . ازیه پسره راجع به سرعت رسیدگی به پرونده ها پرسیدم که گفت من و دوستانم در نازی آباد در منزلمان دستگیر شده ایم ابتدا فکر میکرده اند خانه تیمی بوده و ما را پانزده روز در اوین نگه داشته اند ، بعد هم بعد از کلی بازجوئی و کتک کاری و از آنجا که فقط یک دست ورق بازی و چند تا نوار گرفته اند ما را به اینجا آورده اند . سه روز هم هست که اینجائیم تا ببینیم کی محاکمه میشویم . پسر شاد و با محبتی بنظر میرسید و تازه داشتم تصویری واقعی از حکومت گل وبلبل جمهوری اسلامی ناب محمدی بدست می آوردم . واقعا تا موقعی که خود آدم را به مسلخ نبرده اند شنیدن کی بود مانند دیدن . موقع برگشتن از دستشوئی به هوای نماز کمی هرج و مرج شد و این بهانه ای شد که بتوانم به سلول بزرگ و شلوغ پلوغ آنها سرکی بزنم و با بقیه آشنا بشوم واقعا عجب روحیه ای داشتند، آن چند دقیقه در کنار آنها کلا روحیه ام را عوض کرد ولی همچنان نگران بودم که اگر قرار باشد مدتی در اینجا بمانم جواب خانواده و شرکت را چه بدهم و تمام زندگی ام بهم میریزد . خلاصه فردای آنروز در را باز کردند و مرا به همراه یک برادر پاسدار به طبقه بالا بردند . در آنجا شلوغ و ازدهامی از زندانیها و خانواده های آنها سرو صدائی را به سالن و راهروها داده بود . در آنجا یک لحظه دخترک را دیدم و اولین جمله اش این بود که نگران نباش همه چیز درست میشود . بلاخره نوبت ما شد و ما را جهت محاکمه صدا زدند . وارد اتاقی شدیم که آخوندی پشت میزی نشسته بود ، یک صندلی روبروی میزش بود که به او گفت آنجا بنشیند و یک صندلی هم ته اتاق بود که فرمودند من روی آن بنشینم به شکلی که شاید چهار پنج متر فاصله داشتیم و من فقط پشت کله اش را میدیدم گوئی که من نامحرم بودم و اون آخوند کذائی محرم! در هر صورت سوال و جواب شروع شد و میخواست بداند که آیا رابطه جنسی داشته ایم یا نه و اینکه هدفمان از این دیدار چه بوده است . از آنجا که حتی دستمان هم به هم نخورده بود لذا چیزی هم برای تعریف کردن نداشتیم . بعد از شاید ده دقیقه مرا به سی و پنج ضربه شلاق و اورا به بیست و پنج ضربه محکوم کرد . من تنها چیزی که به ذهنم آمد فکر کردم که تن استخوانی او 25 ضربه شلاق را نمیتواند تحمل کند و گفتم در صورت امکان شلاق او را هم به من بزنید، که حاج آقا عصبانی شد وبعد از کلی فحش و بد وبیراه پاسداری را صدا زد و مرا همراه او جهت اجرای حکم روانه کرد . به زیر زمین ساختمان و وارد یک راهرو دراز شدیم. درب اطاقی را باز کرد و وارد شدیم .تختی چوبی وسط آن بود و روی دیوارهای آن هم انواع واقسام شلاقها آویزان . گفت که به پشت روی تخت بخوابم و شلاقی را انتخاب کرد . از آنجا که این حکم رو ناعادلانه ، نامعقول و غیر قابل باور میدانستم لذا التماس نکردم و فقط سکوت کردم ، شاید اگر عقل امروز رو داشتم یه جوری مخ پاسداره رو می زدم که یا بی خیال بشه یا یواش بزنه ،چون فقط من و اون تو اطاق بودیم، ولی اون موقع فقط عصبانی بودم و غرورم اجازه نمیداد . اولش فکر میکردم که حتما مثل کتکهای زمان مدرسه است که چوب یا شلنگ کف دستمون میزدند . البته یادم نمیاد که هیچ وقت بخاطر درس کتک خورده باشم ولی بخاطر شیطنت یا تاخیر فت فراوون . بگذریم . اولین ضربه شلاق رو که زد حس کردم که داره با تبر میزنه چون دردش وحشتناک تو استخوان میپیچید ، سعی کردم که دندونها رو رو هم فشار بدم و بدنم رو سفت کنم که مثلا تحملم رو بیشتر کنم ولی واقعا شدت درد اون ضربات رو به هیچ وجه نمیتونم با لغت تفسیر کنم . تعجبی نداره که بعضی بعد از چهل یا پنجاه ضربه میمیرند . دیگه داشتم بیهوش میشدم بدنم شده بود مثل یه تیکه گوشت که زیر ساطور بالا پائین میپرید . تو حالت از حال رفتن بودم که پاسداره گفت پاشو گمشو بیرون ، بعد هم منو بطرف درب بزرگ حیاط برد و با یه لگد از در انداخت بیرون . با دیدن دوستم تو پیاده رو انگار درباره جون گرفتم . ظاهرا خیلی منتظر نشسته بود . سوار ماشین شدم و بطرف خانه شان رفتیم . کمرم به شکلی پله پله شده بود که هر کی میدید اول نفسش حبس میشد و بعدش هم ناخوداگاه میگفتند خارمادرشونو . دوستم همان روز روغن ماهی تهیه کرد و کمرم را با آن چرب کرد. همین باعث شد که ورمها ترک نخورد، ولی چندین ماه نمیتونستم رو کمر بخوابم . هرگز هم منظورشون رو از این حکم نفهمیدم چرا که جرمی مرتکب نشده بودیم . اگه هم منظورشون ارشاد بوده که بازم نتیجه عکس گرفتند . چون الان من با تمام وجودم از این اسلام و این حکومت متنفرم البته از تمام حکومتهای ایده ئولوژیک متنفرم . دختره هم دیگه هرگز ندیدم ولی ایکاش میتونستم بهش بگم که واقعا متاسفم . همین

0 Comments:
Skicka en kommentar
<< Home